Saturday, October 22, 2011

نه خانه ای در آتش می سوخت


و نه کودکی را به خاک سپردیم


گریستن ما اتفاقی بود ...

Friday, September 09, 2011

در انتهای شب
نوری نبود
ما کشیدیم اش
نقشی که جان گرفت

Wednesday, September 07, 2011


خاطره بی بازگشت
قدیس در گذر
راه زن شب های بی باران
برای تو صبر کردم
تمام عمر کالم را
چیز دیگری می خواستی ؟


سنجاقک
مانده بین زمین و آسمان
بی هیچ تکانی
چیزی یادش آمده ؟

دل تنگی هایم را که باران شست
برایت حرف می زنم
سکوت های بی پایان بینش را
پیشاپیش ببخش

رقصیدنت را حتما" تماشا می کنم
ولی نمی مانم
کسی منتظرم است
تو هم که عاشق زیاد داری ...


قایقی کاغذی
لرزان روی آب
چهار شعله خاموش چهار طرفش
دریغ از یک خاطره